به نام تنها ترین تنها
اين شعر شهريار خيلي زيباست :
یارب مباد کز پا جانان من بیفتد
درد وبلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد
ما هم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
از گوهر مرادم چشم امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری بدستش دیوان من بیفتد

تقدیم به آنکه دارمش دوست.....
التماس دعا
در پناه حی
به نام تنهاترین تنهای من
کاش، در اين رمضان لايق ديدار شوم
سحري با نظر لطف تو بيدار شوم
کاش منت بگذاري به سرم مهدي جان
تا که همسفره تو لحظه ي افطار شوم

التماس دعا
بارانی
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
خدایا صبر کن و صبر بده...
التماس دعا
در پناه حی
"دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".

التماس دعا
در پناه حی
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند :شادی/غم/غرور/عشق و...
روزی خبررسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایق
هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند .
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود .
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را
ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:"آیا می توانم با تو همسفر شوم"
ثروت گفت :"نه من مقدار زیادی طلاو نقره داخل قایقم هست و دیگرجایی برای
تووجود ندارد."
پس عشق ازغرورکه با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت :"نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای
مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت : " اجازه بده تا من با تو بیایم ."
غم با صدای حزن آلود گفت :"آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ."
عشق این بارسراغ شادی رفت و اورا صدازد.اما او آن قدرغرق شادی و هیجان بود که حتی
صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد وعشق دیگر نا امید شده بود که
نا گهان صدایی سالخورده گفت:"بیا عشق من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود
را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش
را نجات داده بود چه قدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت وازاو پرسید :
" آن پیرمردکه بود؟" علم پاسخ داد:" زمان"
عشق با تعجب گفت : "زمان؟!! اما چرا او به من کمک کرد ؟
علم لبخندی خردمندان زد .گفت : "زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است."
التماس دعا
در پناه حی
زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و
با فروتني از صاحب مغازه خواست خواروبار به او بدهد
به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون
کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم
جان گفت نسيه نمي دهد. پول تان را مي آورم
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟ لوئيز گفت: اينجاست
" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر"
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و
آن را روي کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز
گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را
بر آورده کن
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت
… فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است

فرا رسیدن ماه رجب و به همه ی شما عزیزان تبریک میگم
تو برداشتن توشه ی آرزوها و دعاهاتون تو این ماه مخصوصا این شب بزرگ(شب برآورده شدن آرزوهاست) برای من حقیر و همه ی بنده های خدا دعا کنید
در پناه حی
التماس دعا
بیا خط بکش بر سکوت دلم
بیا بغض این ابررا پاره کن
بیا یک سفر پابه پایم بیا
سکوت دلم را بیا چاره کن
بیا خسته ام از شب و گریه ها
از این قصه تلخ و بی انتها
بیاخط بکش بر سکوت دلم
هنوز فرصتی هست اما بیا
رها کن سکوتی رو که بین ماست
بیا لحظه لحظه منو تازه کن
که من زنده می شم به لبخند تو
بیا عشقتو با دل اندازه کن
بیا عاشقم باش و باور بکن
که با تو کسی غصه هامو ندید
هنوز اول راه خوشبختیه
بیا آخر این ترانه رسید.
بر گرفته از وبلاگ دوست عزیزم ترنم عشق
به نام تنها پناه دلها
امشب من هستم و تنهايي آفتاب
امشب من هستم و دل غمگين آسمان
امشب من هستم و كوله باري از هيچ ها
من هستم و تو...
تنهاي تنها...
در سكوتي كه پر از نگاه هاي عاشق تو.
و پر از حراس هاي تهي دل من است .
منم و بار تهي سفر و عشق ،
تويي و نگاه آبي و سكوت پاك آسمان و بهشت ،
امشب منم كه خسته تر از برگريز پاييزم ،
اين منم كه آسمان بي فروغ مهتابم
منم سياهي ستاره ي اميد.
تويي فروغ فروزان خروار آفتاب
و تويي شكوه ، شكوه هاي بهار ،
و تويي تنهايي همه ي تنهايي هاي من .
تويي آسمان پر اميد كوير
تويي سكوت به هم پيوسته ي حرفهاي دل موج
و تويي همه ي بودن ها براي سفر كردن
امشب منم و جان كندن قلم و كاغذ
امشب تويي پرواز راز نهان براي سرودن چشمه ي نور
منم خسته از سفر و مانده در راه و نا اميد
و تويي همه ي هستي و نفس ها براي بودن و رفتن
امشب منم سفر كرده ي روز هاي سياه زمستان
امشب تويي نداي بهار و گرماي مهر و مهتاب
امشب منم اشك شوق ديدگان ماهي
امشب تويي اقيانوس و ميزبان اشكهاي....
تويي كه رازنهاني در اين گنجينه ي سينه
تويي همه ي فريادهاي نهفته در سكوت
تويي شكوفايي همه ي اسارت و تنهايي ها
تويي هدف و نهايت همه ي بي نهايت ها
تويي آسمان تويي بهار تويي عشق
تويي كه تنهاي مني و تويي كه خود تنهايي
و تويي كه بهتر از همه ي بودن هايي
وتويي تنها ترين من.
نوشته شده توسط:فانوس
در تاريخ:30/10/1386
ساعت.23:25
لتماس دعا
به نام تنهاترین تنها
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي
تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند...
به یاد شادروان قیصر امین پور
ا
به نام تنها ترين تنهاي من
دلت ؛ اگر در نظري تنگ به راهي افتاد ،
ياد من باش ؛ كه راهي هستم .
ياد راهي كه نگاهت روزي ،
از روزنه ي سوزني ، دلت ، پيدا كرد .
راهش مثل يك رويا بود .
مثل ، شهر سهراب ، پشت آن درياها ... .
روزنه كوچك بود ،
تنگي اش از دل تنگ يك ، خاك كبود .
نورش از يك ، روح اهورايي ، بود .
و از آن سوي راه ؛ نوايي با ، زمزمه ي باد تورا مي خواند .
كه صميمانه از ، غربت تو ، مي گويد .
نور آن قلب تو را روشن كرد ،
جاي آن ، شمع سوخته ي كنج دلت .
شمع طالب سوختن و نور عظيم ،
اما نفسش غرق غبار غفلت ... .
آن نواي صميمانه ي باد ،
كه انگار ، با چنگ دلت ، هم آوا بود ،
كوچ را معنا كرد ؛
كه براي تو سرود ؛
شهر تو اينجا نيست ؛
خانه ات ، دلگير است ، دلتنگ است ؛
زوزه اي باد كشيد .
دل تنگت لرزيد .
پاها سست شدند .
ولي ،دل تو ،شيفته تر،آشنا تر .
همه شب چشم به راهي مي دوخت ،
كه همسفرانش ،
آسمان با دل پاك ،كوير با دل سوخته ي باراني ،و ... همه... دنيا بود .
هنوز هم اگر روزي ،دلت در نظري تنگ به راهي افتاد ،
ياد آن پاك اهورايي باش ؛
كه همچنان ،همسفرت ، منتظرت ،بي قرارت مانده .
التماس دعا
نوشته شده توسط : فانوس
در تاريخ ،9/6/1387
در ساعت ،12:40
